غزلغزل، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

برای دخترم غزل

روزی که به دنیا آمدی

سلام کوچولوی دوست داشتنی مامان و بابا این خاطرات را اینجا می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بیای و بخونیشون می دونم که تا چشم به هم بزنم تو بزرگ شدی همانطور که این یکسال و سه ماه به سرعت باد گذشت روز جمعه 28 مرداد 1390ساعت 9و50 دقیقه تو ماه مهمونی خدا (18ماه رمضان)یه فرشته از فرشته های آسمونی جدا شدوبه جمع فرشته های زمینی پیوست و ما اسم این فرشته را غزل گذاشتیم خدایا خودت نگهدارش باش ... دختر گلم من و بابایی امیدواریم بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم و انشالله که تو هم فرزند صالحی برای ما باشی عزیزم عاشقانه دوستت داریم این عکس از گلی که باباآورد تو بیمارستان اینم چند تا عکس از غزل خانوم تو بیمارستان ...
18 آذر 1391

عکس هایی از اولین روزهای زندگی غزل

در تاریخ 8/7/90اولین بار که وقتی با غزل حرف زدیم بی صدا خندید غزل و عروسکش در خواب ناز غزل خیلی حموم رو دوست داره و توی حموم اصلا گریه نمیکنه اینجا تازه از حموم اومده وای که چقدر دخترم خوابش میاد       ٢٤آبان ماه1390غزل جون رو بردیم آتلیه و ازش عکس گرفتیم این هم چند تا از عکسای غزل خانوم ...
3 آذر 1391
1